تبليغاتX
لحظه هاي باراني

لحظه هاي باراني

من آن ابرم که می خواهد ببارد

HOMEPAGE

E-MAIL

سلام دوباره ی منو بپذیرید.بار دیگه اومدم در خدمت شما دوستای گلم باشم.این پست تقریبا برای ۲ ماه پیش هست که فرصت نشد بذارم ایشالا که خوشتون بیاد.از همه ی دوستانم که لطف کردنو در نبود من باز سر میزدند ممنونم 

 

 

 

 

 

خسته ام

از كوچه سارهاي بي انتهاي خزان ،

از اغواي شبانه شان ،

كه مرا به عشق بازي اندوهگين شب مي كشانند.

 

بريده ام

از تماشاي بي حد مجنون ها ،

از بوسه ي بي دليل بادها ،

كه مرا با سرمستي بيهوده ،  رها مي سازند.

 

نارميده ام

از لالايي هاي خوفناك شب ،

از گستاخي اين اسب افسار گسيخته شر،

كه مرا باز، بسته است به صخره هاي درد

 

 

من نخواهم

ناله از اين دنياي خواب ديده كنم ،

يا شكايت از خداي آسمان كنم.

 

خواهم كه خزان شوم

يا كه خود باد شوم

 

نخواهم ، ترانه ي غم سازم

يا لانه ي بي امان سازم

خواهم كه بال سازم ،

تا شايد

راه باران گيرم

خبر از آسمان و ابر گيرم

 

 

خواهم كه عشق سازم

تا شايد

خداي باران ديدم...

+ نوشته شده در جمعه 7 دی1386ساعت 11:48 توسط بي كس |

به دوستای مهربون خودم سلام میکنم و عذر خواهی بخاطر اینکه خیلی دیر میام و به بلاگاتون سر نمی زنم.ولی واقعا هر وقتی بتونم میام و نظری میدم.به دلیل یه سری مشکلات که بعضی از شما دوستان می دونید دیگه خیلی کم  میام .برای همین یه مدت عذر منو بپذیرید.

-------------------------------------------------------------------------------

 

اجازه باید داد

مریم در آب

خشک شود

نام من ، خود

از روی کاغذها پاک شود

 

اکنون که موریانه ها

قصد جانم کرده اند

بگذار خاطرات ،خود از یاد روند

 

تلاش بی فایده برای چه؟

خورشید روزی می سوزاند

نگاهم را

 

مغزم را بس جویده اند،

از یاد برده ام درد را

 

دیگر از عادت گذشته ام من

بدنم بی جواب است در رنج

 

حال که خواهم بمانم در این تاریکی،

می شکافند سرم را،

شاید...

آفتاب مستقیم تر بتابد

بر مغز جوییده شده ی من

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 11:14 توسط بي كس |

خيلي وقت است...

پريان ديگر سري به روياهايم نمي زنند و

نقاشي هاي مصنوعي ام را رنگي نمي كنند

*        *         *

ماهي كوچك رنگ شده ي خيال من

جان داده است و هنوز

او را كسي به خاك نسپرده است

*        *         *

خيلي وقت است...

باران به باغچه ي خشكيده ام دستي نمي كشد

و ترانه ي نمناك نمي خواند

*        *         *

خيلي وقت است...

تن بي جان من در بالاي طناب دار بي كسي تاب مي خورد و

افسوس...

خيلي وقت است...

+ نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت 21:57 توسط بي كس |

 

ثانيه سقوط كرد

شب تجاوز كرد

ستاره گستاخي كرد

نسيم سكوت كرد

و زني كه ترك كرد

 

*        *          *

 

ساعت به صليب كشيده شد

محبوبه ي شب پژمرده شد

سكوت حبس شد

خون پاشيده شد

و چهره ي مردي كه سرد شد...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 مهر1386ساعت 9:32 توسط بي كس |

 

 

باد برد

رساله ي قلب تنها را

باران زدود

غبار اندوهگين خيال را

 

امواج دور كرد

شيشه ي عمر تلخ را

طوفان پاره كرد

طومار حزين مرا

....

بايد رفت

سوي جاده ي مهتاب

بايد دل سپرد

به دقايق و لحظه ها

 

خفته ي شب با من آي

اكنون زمان رقود نيست

 

رقاص شب تنها پاي مي كوبد

اكنون زمان افول نيست

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 13:20 توسط بي كس |

وقتي نيايش از قلب برخيزد بي شك اجابت خواهد گشت.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 1:46 توسط بي كس